سلام
سلام اهنگ زد بازی میخوان؟راپ جدید قول میدم صبر کنید...........دوستون دارم
محمد رضا
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:40  توسط آرزو مهرابی
|
آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست
بیزارم از بازار این بی هیچ دردان
خدایا فرشته های کوچک غزه بی تابند
....
برای چشمهای خون بار تو
چقدر حقیرهستند واژه های من
و برای گفتن اندوه نمی رسد به تو شعرهای من
ودستهای بی توانت شد آ شیانه ی کبوتران خسته ای که هر سحر نگاه میکنند به بال های بسته ای
دستهای کوچک تو بوی ستاره میدهد
و درخت خشک قلب من کنار تو جوانه میدهد
و در عظمت اندوه یا شادی توست؛ كه جهان برای من كوچك می شود
برای حمایت از مردم غزه روی لینک زیر کلیک کنید
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 8:58  توسط آرزو مهرابی
|
من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
تو میگی که خیلی دیره
من میگم چشمات و وکن
تو میگی من و رها کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
من میگم دلم شکسته است
تو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمی شه
من میگم تنهام می ذاری
تو میگی طاقت نداری
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
این شعر مریمو تقدیم همه کسایی می کنم که دوسشون دارم
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 8:40  توسط آرزو مهرابی
|
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی رو همه چی خط بکشی
حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه
فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی
خیلی چیزا رو میشکونی تا دل اون رو نشکونی
حاضری بگذری از دوستهای امروز وقدیم
...اما وقتی میبینی!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 6:38  توسط آرزو مهرابی
|
چشمها را شستیم جور دیگر دیدیم
لحظه ای دور از خود به خود اندیشیدیم
با نگاه تازه زندگی زیبا بود
آنچه هی میجستیم در درون ما بود
یار در گوشه دل همه شب چشم به راه
دل بیچاره ولی پی او غرق گناه
در برون آنچه كه هست هست و باید باشد
آدمی هم آن است كه خودش اتدیشد
پس چه بهتر یاران كه پذیرا باشیم
تا به جای من ها همگی ما باشیم
شهری از گل سازیم همه جا بوی گلاب
جای خون در رگها آتش عشق و شراب
متعهد گردیم به تر و تازه شدن
به همه خوبیها تا هم اندازه شدن
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 6:19  توسط آرزو مهرابی
|
|
علت علاقه پشه ها به پرواز دم گوش
|
از سالها پیش دانشمندان در مطالعات خود روی گونه های مختلف پشه ها دریافته بودند که صدای وزوزی که شب هنگام در نزدیک گوش خود از این حشرات میشنویم بر خلاف افکار عمومیناشی از به هم خوردن بالهای این حشرات است.
در تحقیقات جدید، دانشمندان علم حشره شناسی موضوعی را مطرح میکنند که در نوع خود میتواند از عجایب خلقت محسوب شود.
بنابر این گزارش، پشه مثل انسان و سایر حیوانات فرزندان خود را دوست دارد و همین تعهد باعث میشود تمام تلاش خود را برای مراقبت از آنها به کار گیرد به طوری که همین صدای وزوز این موجودات ناشی از همین حس تعهد است.
دانشمندان میگویند پشهها برای تخم گذاری نیاز به خوردن خون دارند و ادعا میکنند این حشرات برای یافتن خوشمزه ترین نقطه بدن انسان برای مکیدن خون اطراف گوش انسان پرواز میکنند.
از دلایل دیگری که دانشمندان برای علت جذب پشهها در سر انسان مطرح کردهاند انتشار دی اکسید کربن از طریق دهان است که پشهها را اطراف سر انسان جمع میکند.
البرز نیوز |
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:33  توسط آرزو مهرابی
|
بابا نان نداد ... بابا نمیتونه که واسه بچه هاش نان بیاره... بابا از بچه هاش خجالت کشید ...
امین از اکرم جدا شد ... امین نامردی کرد زد زیر قولش ... اکرم تنها شد ...
کبری بالاخره تصمیمشو گرفت ... تصمیم گرفت واسه اینکه دیگه گشنه نمونه بره پیش امیرای دبی... کبری رفت ... کبری دیگه برنگشت ...مامانش سکته کرد مرد ...

حسنک همه ی گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه ... حسنک دیگه گاو و گوسفندی نداره که براش ما ما و بع بع کنن ... حالا حسنک مونده و یه مادر پیر و مریض...
کوکب خانم ماست و کره و پنیر نداشت که بذاره رو سفره ... کوکب خانم خونه ایی نداره که هرروز اونو تمیزکنه ...

آن مرد زیر باران نیامد ... آن مرد خیلی وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ی خونه...

چوپان دروغگو خیلی وقته که دیگه دروغ نمیگه اما هیشکی باورنمیکنه ... اینجا کسی نمیگه که آدما میتونن خوب بشن,که آدما میتونن عوض بشن ... هیشکی نمیخواد قبول کنه که چوپان دروغگو دیگه دروغ نمیگه ...
دهقان فداکار رفت جنگ ... رفت که از مملکتش دفاع کنه ... رفت که غیرتشو نشون بده رفت ودیگه برنگشت...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:59  توسط آرزو مهرابی
|
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 7:4  توسط آرزو مهرابی
|
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت 11 صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود، به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.
کسی قادر به حل این مسئله نبود. که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت 11 صبح روزهای یکشنبه می مرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت 11 در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و... دو دقیقه به ساعت 11 مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!





+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 7:4  توسط آرزو مهرابی
|
سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم
پیام اخلاقی امروز

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 6:13  توسط آرزو مهرابی
|