تبليغاتX
 ......هیچی

......هیچی

گر بر مزارم میاید ....نرم و آهسته بیاید....مبادا که ترک بردار....همدم تنهایی من .............

دو كلمه حرف حساب!

دو كلمه حرف حساب!

پدري همراه پسرش در جنگلي مي رفتند. ناگهان پسرك زمين خورد و درد شديدي احساس كرد.او فرياد كشيد آه... در همين حال صدايي از كوه شنيد كه گفت: آه... پسرك با كنجكاوي فرياد زد «تو كي هستي؟» اما جوابي جز اين نشنيد «تو كي هستي؟» اين موضوع او را عصباني كرد.
پس داد زد «تو ترسويي!» و صدا جواب داد «تو ترسويي!» به پدرش نگاه كرد و پرسيد:«پدر چه اتفاقي دارد مي افتد؟» پدر فرياد زد «من تو را تحسين مي كنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسين مي كنم» پدر دوباره فرياد كشيد «تو شگفت انگيزي» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگيزي». پسرك متعجب بود ولي هنوز نفهميده بود چه خبر است.

پدر اين اتفاق را برايش اينگونه توضيح داد: مردم اين پديده را «پژواك» مي نامند. اما در حقيقت اين «زندگي» است. زندگي هر چه را بدهي به تو برمي گرداند. زندگي آينه اعمال و كارهاي نيك و بد توست. اگر عشق بيشتري مي خواهي، عشق بيشتري بده. اگر مهرباني بيشتري مي خواهي، بيشتر مهربان باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبي، درك كن و احترام بگذار. اگر مي خواهي مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش!

اين قانون طبيعت است و در هر جنبه اي از زندگي ما اعمال مي شود. زندگي هر چه را كه بدهي به تو برميگرداند. به هر كس خوبي كني، در حق تو خوبي خواهد شد و به هر كس كه بدي كني، بدي هم خواهي ديد. زندگي تو حاصل يك تصادف نيست. بلكه آينه اي است كه انعكاس كارهاي خودت را به تو بر مي گرداند.

پس هرگز يادمان نرود «كه با هر دستي كه بدهيم، با همان دست مي گيريم و با هر دستي بزنيم، با همان دست هم مي خوريم»


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 7:52 موضوع | لینک ثابت


سلام شاید امروز اخرین باری باشه که وبلاگمو اب می کنم چون مدرسه ها داره شروع می شه شمام که اصلا نظر نمی دین ما بدونیم وبلاگمون خوبه بده بهر حال اگه مارو ندیدین حلالمون کنید

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 7:8 موضوع | لینک ثابت


اینم عکس ویتالی بازیگر فیلم افسران بلسس با بازیکن اس رم ایتالیا فرانچسکو توتی من شنیده بودم که قبلا با هم دوست بودن ولی توتی الان ازدواج کرده دو تام بچه داره

در ضمن اگه کسی درمورد جدایی توتی از تیم ملی چیزی می دونه به منم بگه نظر یادتو نره


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 7:17 موضوع | لینک ثابت


هر انسانی لبخندی از خداست . زیباترین گلها تقدیم به تو که زیباترین لبخند خدایی ....


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 6:39 موضوع | لینک ثابت


متن آهنگ مادر از سامی یوسف:

گريه كردم مثل ابرها بي تو مادرسامی یوسف

شد دل من جاي غصه ها،بي تو مادر

رسول خدا گفت بهشت زيرپاته

بخواب مادر

براي هميشه هر وقتي*........

رفتي و من تنها ماندم

با غصه ها و غم ها ماندم

گركه تو را آزردم من

مادر،حلالم كن

بعد از تو بي پناهم

اي كه بودي تكيه گاهم

بي تو بنگر اشك و آهم

مادر حلالم كن...


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 5:56 موضوع | لینک ثابت


چقدر سخته......

چقدر سخته......

 

چقدر سخته توي چشاي كسي كه تمام عشقت را ازت دزدي و به جاش يه زخم هميشكي را رو قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي حس كني كه هنوزم دوستش داري....چقدر سخته كه دلت بخواد سر تو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده....چقدر سخته كه تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي....چقدر سخته وقتي بشتت بهشه دونه هاي اشكت گونه هاتو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوستش داري ....چقدر سخته كه گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار بشكني و آنوقت آروم زير لبت بگي: گل من باغچه ي نو مبارك

گل من باغچه ي نو مبارك


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 5:11 موضوع | لینک ثابت


گل من باغچه ی نو مبارک.....

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 5:9 موضوع | لینک ثابت


نامه ی عاشقانه ی شایان


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 4:52 موضوع | لینک ثابت


 

هیچ وقت رازت رو به کسی نگو وقتی خودت نمی تونی حفظش کنی چطور انتظار داری کسی دیگه برات راز نگهدار باشه

 

نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم

 

ردپایم بی صداست عشق من بی انتهاست... ردپای اشکهایم را بگیر تا بدانی خانه عاشق کجاست

 

در زندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري

زندگی مثل یه جاده است ، من و تو مسافراشیم ، قدر لحظه ها رو بدونیم ، ممکنه فردا نباشیم

 

می دونی فلسفه اختراع سرسره برای بچه ها چيه ؟

می خوان از بچگی به آدم ياد بدن كه صعود چقدر سخت و سقوط چه آسونه

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 4:43 موضوع | لینک ثابت


پیش از آغاز هجرت نوح دوستت داشته ام

نه در اهرام ثلاثه دیدمت ، نه در تخت جمشید

نمی دانم کدام از خدا بی خبر دیوار بلند چین را بین ما نهاد .

( سهراب سپهری


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 4:4 موضوع | لینک ثابت


آنگاه که انسانی دروغ می گویدبخشی ازجهان رابه قتل می رساند.

اینهامرگهای کمرنگی هستندکه انسانهابه اشتباه زندگی می خوانند...



 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 4:47 موضوع | لینک ثابت


و اما عشق......

من اين عكسو خيلي دوست دارم يعني واسم جالبه شما چي فكر مي كنيد.......


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 4:44 موضوع | لینک ثابت


به امید قهرمانی استقلال در لیگ برتر.....

الهي ! درميان رنگين كمان هفت رنگت زيبايي را در رنگ نيلگون تو يافتيم و آموختيم كه هميشه عاشق آبي باشيم تا بي نهايت.....

الهي ! به نام استقلال مقتدر مردان آبي را صلابت و هوادارانش را صبوري عطا فرما.....

الهي ! دستانمان را به سويت بالا مي بريم و از تو يگانه قرار دل هاي بي قرار را مي خواهيم......

الهي ! به استقلال عزيزمان در راه رسيدن به قهرماني كمك كن......

الهي ! چشم انتظاريم به درگاهت.آمين يا رب العالمين.......

به اميد قهرماني استقلال در ليگ برتر اين شعرو كه يكي از هواداران آبي سروده تقديم مي كنم......

اگر دستم به آسمون برسه

با ستاره ها قيامت ميكنم

نمي ذارم كسي آبي نباشه

استقلالو بين همه قسمت مي كنم

قرمزو از تو خاطرات خط مي زنم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 4:13 موضوع | لینک ثابت


الهي ! درميان رنگين كمان هفت رنگت زيبايي را در رنگ نيلگون تو يافتيم و آموختيم كه هميشه عاشق آبي باشيم تا بي نهايت.....

الهي ! به نام استقلال مقتدر مردان آبي را صلابت و هوادارانش را صبوري عطا فرما.....

الهي ! دستانمان را به سويت بالا مي بريم و از تو يگانه قرار دل هاي بي قرار را مي خواهيم......

الهي ! به استقلال عزيزمان در راه رسيدن به قهرماني كمك كن......

الهي ! چشم انتظاريم به درگاهت.آمين يا رب العالمين

 

به اميد قهرماني استقلال در ليگ برتر اين شعرو كه يكي از هواداران آبي سروده تقديم مي كنم......

اگر دستم به آسمون برسه

با ستاره ها قيامت ميكنم

نمي ذارم كسي آبي نباشه

استقلالو بين همه قسمت مي كنم

قرمزو از تو خاطرات خط مي زنم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 4:9 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 4:7 موضوع | لینک ثابت


او همواره در جاده های...

 
 
کعبه ام بر لب آب

      کعبه ام زیر اقاقی هاست

              کعبه ام مثل نسیم

   می رود باغ به باغ

        می رود شهر به شهر

            " حجر الاسود " من روشنی باغچه است . . .

و

آری . . .

تو آمدی

و پیامت را آوردی

و در رگ ها نور ریختی

و صدا کردی :

                " ای سبدهاتان پر خواب !

                                سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید "

و چه ساده رفتی

از مرز خواب هم گذشتی

پرسیدی : " کجاست سمت حیات ؟

                      من از کدام طرف می رسم به هدهد ؟ "

و چه زود سمت حیات را یافتی

                       و با هدهد همسفر شدی

" عبور باید کرد

صدای باد می آید ، عبور باید کرد

و من مسافرم ای بادهای هموار "

                 ای مسافر :

                                 به همراه بادبادک ها روان شدی

  

                                 و حضور " هیچ " ملایم را خود یافتی

و در آخر گفتی :

                             شب سرودش را خواند

                                                      نوبت پنچره هاست . . .

                                 

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 3:58 موضوع | لینک ثابت


رفتار من عادی است

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم

گاهی- از تو چه پنهان-

با سنگها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

 

آینه های ناگهان- قیصر امین پور


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 22:8 موضوع | لینک ثابت


حقايق جالب.........

اگه نخوني به جون خودم خيلي ضرر مي كني خيلي باحاله برو ادامه مطلب


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 22:5 موضوع | لینک ثابت


گر نيايي تا قيامت انتظارت مي کشم. منت عشق از نگاه پر شرابت مي کشم.

ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي کشم. تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 21:39 موضوع | لینک ثابت


من از اندوه چشمای قشنگت تو رو از پشت این ظلمت شناختم چه معصومانه تو دستام شکستی حلالم کن اگه بی وقفه باختم حلالم کن اگه همدم نبودم اگه با بغض تو محرم نبودم حلالم کن اگه تنها و سردم اگه همپای تو گریه نکردم غم شبهای بارونی چه سخته شکستن های پنهونی چه سخته خیال کردم یکی می شیم به زودی ولی افسوس تو هم با من نبودی حلالم کن که به اشک تو سوگند


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


حالا كه مطالبمو خوندين يه نظر كوچولو بدين من منتظرما........ 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت


 

هركس بتواند زني را اداره كند مي توتند ملتي را رهبري نمايد {بالزاك}

 

 

ظنز نوشته ها.....

پشت يك كاميون حمل آب و فاضلاب با خطي خوش نوشته بود:امواج محبت! مواظب باش محبتش سر ريز كند

 

 

ناجوانمردانه

ثبت جوانمردي روي تخته سنگ

دو دوست در بيابان برهوت راه مي رفتند در طول سفر بگومگويي بين آن دو بيش آمد. و اولي يك سيلي به گوش دومي زد دومي با اينكه دردش آمده بود چيزي نگفت فقط روي ماسه ها نوشت امروز بهترين دوستم به من سيلي زد.

چندي بعد به بركه اي رسيدند و خواستند گلويي تازه كنند و سر و رويي بشويند دومي{همان كه سيلي خورده بود}بايش سر خورد در آب افتاد وچون شنا نمي دانست زير آب رفت اولي خود را به آب زد و بعد از تقلاي زياد دوستش را نجات داد.

بعد ختم غائله دومي روي يك تخته سنگ نوشت امروز بهترين دوستم مرا نجات داد.

اولي سوال كرد:چرا وقتي به تو سيلي زدم روي ماسه نوشتي و وقتي نجاتت دادم روي سنگ.

دومي گفت:وقتي دوستي آدم را مي رنجاند بايد ماجرا را روي ماسه ها نوشت تا باد هاي بخشش آن را محو كند.اما وقتي كسي به آدم محبت مي كند بايد روي سنگ خاطره حك كرد تا هيچ چيز نتوتند محوش كند..

 

 

 

می نويسيم اما هميشه غمگين!

می خوانيم ولی هميشه سياه!

می بينيم اما هميشه تار!

مي خنديم ولي هميشه تلخ!

بهانه زندگی کردن را بی بهانه می دانيم ولی برای هر شکست هزاران بهانه می آوريم و حتی برای اين ادعا هم ...

به بهانه ادامه زندگی عاشق می شويم اما بی بهانه عاشق می مانيم !

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت


 

می نويسيم اما هميشه غمگين!

می خوانيم ولی هميشه سياه!

می بينيم اما هميشه تار!

مي خنديم ولي هميشه تلخ!

بهانه زندگی کردن را بی بهانه می دانيم ولی برای هر شکست هزاران بهانه می آوريم و حتی برای اين ادعا هم ...

به بهانه ادامه زندگی عاشق می شويم اما بی بهانه عاشق می مانيم !


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت


 

 

چقدر با کودکیم فاصله گرفتم......

چقدر رویاهام عوض شده...... اون موقع ها آرزوهای بزرگ داشتیم ولی امیدمون خیلی زیاد بود......

حالا آرزوهامون کوچیک شدن و امیدمون کم.......دنیای بچگی چه دنیای قشنگی بود... به نظرمون

همه چیز رنگی بود.....نه مثل الان خاکستری......اون زمان ناراحتیامون با یه بستنی یا شکلات

از بین میرفت.....ولی حالا؟.....حالا همیشه ناراحتیم ....چون تا مشکل قبلیمون حل نشده

یه مشکل جدید میاد....هر روزی که به عمرمون اضافه میشه.....بیشتر زشتی ها و نامردمی ها رو

میبینیم ...... کاش کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم  .....


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 15:47 موضوع | لینک ثابت


 

شاعر عاشق....

شاعرترين مرد دنيا مي شدم اگه شعرهايم را مي خواندي

عاشق ترين مرد دنيا مي شدم اگه در خيالم مي ماندي

انسان ترين انسان دنيا مي شدم اگه مرا از خود نمي راندي.........

 

 

اين روزا مردونگي دنبال نون دويدنه    آدما رو مثل پول و مثل طعمه ديدنه    آدما شكارچي اند شكار همديگر مي شن    بي خودي خيلال نكن كه يار همديگر مي شن كه

 

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت


عجيب ترين مردان دنيا

سربازي كه 28 سال مخفي شد
<شوييچي يوكويي> سربازي بود كه در سال 1941 به ارتش امپراطوري ژاپن احضار و كمي پس از آن به <گوام> منتقل شد. در سال 1944 وقتي نيروهاي آمريكايي جزيره گوام را تسخير كردند، يوكويي از ترس كشته شدن به جنگل رفت و در آن جا پنهان شد. روز 24 ژانويه سال 1972 يوكويي توسط دو تن از ساكنان آن محل در يكي از نواحي دوردست <گوام> پيدا شد. در مدت 28 سال در يك غار زيرزميني كه خودش آن را كنده بود مخفي مانده بود و با وجود اينكه مدتها پس از پايان جنگ جهاني دوم اعلاميه آن را در نزديكي غار خود پيدا كرده بود ولي باز هم مي‌‌ترسيد از مخفيگاهش بيرون بيايد. او پس از بازگشت به ژاپن در حاليكه تپانچه زنگ‌زده خود را به كمرش بسته بود گفت: <واقعا عجيب است كه من پس از اين همه سال زنده از جنگل بيرون آمده‌ام.>

سربازي كه 28 سال مخفي شد
<شوييچي يوكويي> سربازي بود كه در سال 1941 به ارتش امپراطوري ژاپن احضار و كمي پس از آن به <گوام> منتقل شد. در سال 1944 وقتي نيروهاي آمريكايي جزيره گوام را تسخير كردند، يوكويي از ترس كشته شدن به جنگل رفت و در آن جا پنهان شد. روز 24 ژانويه سال 1972 يوكويي توسط دو تن از ساكنان آن محل در يكي از نواحي دوردست <گوام> پيدا شد. در مدت 28 سال در يك غار زيرزميني كه خودش آن را كنده بود مخفي مانده بود و با وجود اينكه مدتها پس از پايان جنگ جهاني دوم اعلاميه آن را در نزديكي غار خود پيدا كرده بود ولي باز هم مي‌‌ترسيد از مخفيگاهش بيرون بيايد. او پس از بازگشت به ژاپن در حاليكه تپانچه زنگ‌زده خود را به كمرش بسته بود گفت: <واقعا عجيب است كه من پس از اين همه سال زنده از جنگل بيرون آمده‌ام.>


 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت


گفتگو با خدا خدا از من پرسید : دوست داری با من مصاحبه کنی ؟ پاسخ دادم : اگر شما وقت داشته باشید . خدا لبخندی زد و پاسخ داد : زمان من ابدیت است ... چه سئوالاتی از من داری که دوست داری از من بپرسی ؟ من سئوال کردم : چه چیزی در آدمها شما را بیشتر متعجب می کند ؟ خدا جواب داد ... اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند زودتر بزرگ شوند ... و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند . اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند . اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند . اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند . دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت ... سپس من سئوال کردم : به عنوان پروردگار ، دوست داری که بندگانت چه درسهایی درزندگی بیاموزند ؟ خدا پاسخ داد : اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد . تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند . اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند . اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند . اینکه رنجش عزیزانشان فقط چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند . یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد . بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است . اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساسا تشان را بیان کنند یا نشان دهند . اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت نبینند . اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند . با افتادگی خطاب به خدا گفتم : از وقتی که به من دادید سپاسگذارم . و افزودم : چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند ؟ خدا لبخندی زد و گفت .... فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت


زندگي شايد همين باشد يه فريب كوچك ساده آن هم از دست عزيزي كه تو را بيشتر از جان دوست دارد

هي فلاني........

زندگي شايد همين باشد

بي يقين بايد همين باشد.......

از آبي ترين دريا گذشتيم آبي ترين دنيا را ديدم آبي ترين گل ها را بوييديم آبي ترين شعر ها را برايت سروديم و آبي ترين غزل را برايت خوانديم اما هيچكدام آبي تر از رنگ تو نبودند محبوبمان رنگ تو گل سرخ دست عاشق را شرمگين مي

كند تمام نيلوفر هاي آبي تقديم تو باد{به اميد قهرماني تيم هميشه محبوب استقلال}


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 6:17 موضوع | لینک ثابت


مطمئن باش و برو           

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت تا ابد مال من است

تو برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 6:10 موضوع | لینک ثابت


اينو مي دونستيد که......

 

-


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 6:5 موضوع | لینک ثابت


نکاتي جالب از زندگي آلبرت اينشتن.......


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 5:51 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 5:43 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 7:56 موضوع | لینک ثابت


اگه مي خواين آبجي ترين خبرارو بخونيد برين ادامه مطلب....................


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 7:34 موضوع | لینک ثابت


 

مرا ز مدرسه عار و ز خانقه ننگ است

                                                    كه بر دلم دو جهان بي خيال او تنگ است

به كنج ميكده گنج شراب لم يزليست

                                                    به صدر مدرسه بحث وخصومت و جنگ است

ميان كوي خرابات وكنج زهد وصلاح

                                                    به حكم بعد حقيقي هزار فرسنگ است

كجا ز نور تجلي حق خبر باشد

                                                    ترا كه آينه معنوي پر اززنگ است ......


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 7:29 موضوع | لینک ثابت


ماتماشاچياني هستيم

كه پشت درهاي بسته مانده ايم !!

ديرآمده ايم

خيلي دير...............

پس به ناچار

حدس مي زنيم

شرط ميبنديم

شك مي كنيم .............

وآن سوتر

درصحنه

بازي به گونه اي ديگردرجريان است !

حسين پناهي


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 7:26 موضوع | لینک ثابت


خنده تلخ من ازگريه غم انگيزتراست                    كارم ازگريه گذشته است بدان ميخندم

 

هيچيم،هيچيم وچيزي كم
نيستيم از اهل اين عالم كه مي بينيد
وزاهل عالم هاي ديگرهم
يعني چه ...
پس اهل كجا هستيم ?!
ازعالم هيچيم و......


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 7:13 موضوع | لینک ثابت


به جهنم

نفرین شده ام به این پریشان نگاری ناگزیر

قلم مینویسد چه پر.چه جاندار

چه بختیارم میکند این کار

چه کسی میخوانداین نوشته های پریشان را ؟

(نیچه)


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 7:2 موضوع | لینک ثابت


به جهنم

نفرین شده ام به این پریشان نگاری ناگزیر

قلم مینویسد چه پر.چه جاندار

چه بختیارم میکند این کار

چه کسی میخوانداین نوشته های پریشان را ؟

(نیچه)


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 7:1 موضوع | لینک ثابت


 

اگه اين مطلبو كه توادامه مطلب گذاشتم بخوني آدم موفقي مي شي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت


يه مطلبم در مورد مثلث برموددا تو وبلاگ گذاشتم اگه دوست داشتي بخون نظرم بده اگه سختت نيست خوشحال مي شم

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت


یه داستان گذاشتم تو ادامه مطلبه خیلی خیلی قشنگه


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 13:0 موضوع | لینک ثابت


يه داستان ديگم تو ادامه مطلب گذاشتم خيلي قشنگه حتما بخون نظرم بده


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 7:54 موضوع | لینک ثابت


سلام من امروز يه داستان گذاشتم تو وبلاگ خيلي جالبه اگه بخونيد ضرر نمي كنيد

 

قدرت كلمات

 

چند غورباقه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.بقيه غورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چقدر عميقه است به دو غورباقه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست شما به زودي خواهيد مرد.

دو قورباغه اين حرف ها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بيان.اما غورباقه هاي ديگر مدام مي گفتند كه دست از تلاش بردارند چون نمي توانند از گودال خارج شوند و خيلي زود خواهند مرد بالاخره يكي از دو غورباقه تسليم گفته هاي ديگر غورباقه ها شد و دست از تلاش برداشت سر انجام به داخل گودال افتاد و مرد.

اما غورباقه ي ديگر با تمام توان براي بيرون امدن از گودال تلاش مي كرد.هر چه بقيه غورباقه ها فرياد مي زدند كه تلاش بيشتر فايده اي ندارد او مصمم تر مي شد:تا اينكه بالاخره از گودال خارج شد

وقتي بيرون آمد بقيه ي غورباقه ها از او سوال كردند : مگر تو حرف هاي مارا نمي شنيدي؟

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست .در واقع او در تمام مدت فكر مي كرد كه ديگران او را تشويق مي كنند......

 

اگه خوب بود نظر بدين بازم ازين داستانا بزارم تو وبلاگ

 

خدا جون ...

خدا جون میشه تو امشب منو تو

 بغل بگیری؟


بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه

 بمیری


خدا جون میگن تو خوبی ، مثل

مادرا می مونی


اگه راست میگن ببینم عشق من

کجاست میدونی؟


خدا جون میشه یه کاری بکنی به

خاطر من؟


من می خوام که زود بمیرم آخه

سخته زنده موندن


من که تقصیری نداشتم پس چرا

گذاشته رفته؟


خدا جون تو تنها هستی میدونی

تنهایی سخته


زنده بودن یا مردن من واسه اون

 فرقی نداره


اون می خواد که من نباشم، باشه

 ،اشکالی نداره


خدا جون می خوام بمیرم تا بشم

 همیشه راحت


ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه

یه ساعت


خدا جون میشه تو امشب منو تو

 بغل بگیری؟


بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه

بمیری


به تو که موندگاری.....

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 6:42 موضوع | لینک ثابت


دروغ می گن ...

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن

آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن

اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتونن

بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن

اونا كه مي ان به اين بهونه ها ، كه اومدن

از توي شهر قشنگ قصه ها ، دروغ مي گن

اونا كه فدات بشم تيكه كلامشون شده

به تموم آسمونا ، به خدا دروغ مي گن

اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن

تا قيامت نمي شن ازت جدا ، دروغ مي گن

 

ماه من غصه نخور

ماه من غصه نخور زندگي جذر و مد داره

دنيامون يه عالمه ، آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه كه دشمن نمي شن

همه كه پر ترك مث تو و من نمي شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلي كم پيدا ميشه كسي رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور ، گريه پناه آدماس

تر و تازه موندن گل ، مال اشك شبنماس

ماه من غصه نخور ، زندگي خوب داره و زشت

خدا رو چي ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور ، پنجره مون بازه هنوز

باغچه مون غرق گلاي عاشق نازه هنوز

ماه من غصه نخور ، باز داره فصل سيب مي شه

مي دونم گاهي آدم ، تو وطنش غريب مي شه

ماه من غصه نخور ، ماها كه تب نمي كنن

ماها كه از آدما كمك طلب نمي كنن

ماه من غصه نخور، شمدونيا صورتي ان

دلايي كه بشكنن چون عاشقن قيمتي ان

ماه من غصه نخور ، سبك مي شي بارون بياد

توي عاشقي بايد نترسيد از كم و زياد

ماه من غصه نخور ، خاطره هامون كودكن

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسكن

ماه من غصه نخور ، بازي زمين خوردن داره

كار دنيا همينه ، تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور ، تاب بازي افتادن داره

زندگي شكستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور ، گلا ميان عيادتت

به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور ، خيليا تنهان مث تو

خيليا با زخماي عاشقي آشنان ، مث تو

ماه من غصه نخور ، زندگي بي غم نمي شه

اوني كه غصه نداشته باشه ، آدم نمي شه

ماه من غصه نخور ، حافظ واست وا مي كنم

شعراشو مي خونم و تو رو مداوا مي كنم

ماه من غصه نخور ، دنيا رو بسپار به خدا

هر دو مون دعا كنيم ، تو هم جدا ، منم جدا


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 7:41 موضوع | لینک ثابت


 

اینم چندتا اس ام اس

آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند...

سفر از هر نقطه ايران فقط با 100 ليتر بنزين...


- از كي تا حالا...؟!؟


= از وقتي احمدي نژاد اومده

 

ترکه میگن : سبز لیمویی رو توصیف كن. میگه : شما آبی آسمانی رو در نظر بگیر، بشاش توش

 

تركه رو ميبرن جهنم


داد مي زنه: كمك ...كمك... جهنم آتيش گرفته


اگر خواستار مهاجرت به كانادا هستيد


تا 30 سپتامبر با ما تماس بگيريد.....


دسته ي غاز هاي وحشي مهاجر

وقتي از همه چي خسته شدي


وقتي حس مي كني همه درها به روت بسته شده


وقتي دلت پر از غم و غصه است


تا جايي كه مي توني دستات رو به طرف آسمون بلند كن


و با تمام توانت بزن تو سرت


دلم بدجور هواي دستها ت رو كرده.


لحظه شماري مي كنم


براي اون لحظه كه حقت رو كف دستت بذارم

عشق تو توي قلبم


مثل يه افغاني مي مونه كه از ايران بيرون نمي ره


مثل نذير شنبه كه از خونه شكوه بيرون نمي ره

 

تکدرخت زندگی من هستی

.

.

.

.

که همیشه الاغم رو بهش میبندم !!!

 

سلام،میدونی رفیق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانایی هم معنی نداشت. اگه زشتی نبود زیبایی هم بی معنی بود. میبینی؟ دنیا به تو هم نیاز داره

 

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر


راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است

 

به یک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!! فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش اشکیه و گریه کرده!! به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسیدی؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو فرشته هیچ وقت همدیگرو را نمی بوسن


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 7:25 موضوع | لینک ثابت


 

ضرب المثل هاي ملل

بين زن کور و شوهر لال هميشه صلح حاکم است.(لهستاني)

بدون خطر نمي توان بر خطر غلبه کرد.(لهستاني)


براي آدم گرسنه نان شيرين تر از عسل است.(لاتين)


براي فقرا هوا هميشه تاريک و سرد است.(لاتين)

براي آدم مست عمق دريا فقط تا زانوست(روسي)


بدون باختن برنده نتواني شد.(روسي)


به خاطر شيطان هم که شده شمع روشن کن.(روسي)


بدون کسب مهارت نمي تواني حتي شپشي بگيري(روسي)


با مردم مشورت کن ولي خودت تصميم بگير.(روسي)


بهترين شناگران غرق مي شوند.(بلغارستاني)


بدون تندرستي هيچ کس ثروتمند نيست(کرواتي)


بدون پول انسان نمي تواند به جايي حتي کليسا برود(کرواتي)


بري يافتن زن مي ارزد که يک کفش بيشتر پاره کني(چيني)


با قرض اگر داماد شدي با خنده خداحافظي کن(آلماني)


بچه جغد در نظر مادرش ملکه زيبايي است(روسي)


برخي افراد ارباب پول هستند و برخي برده آن !(روسي)


به بيگانه لاف بزن و فقط به دوستان درد دل بگو(يوگسلاوي)


به هيچکس به جز خودت و اسبت اعتماد نکن!( يوگسلاوي)


بدون عرق ريختن نمي توان به عسل دست يافت.(يوگسلاوي)


با باد بيا با آب برو.(اسکاتلندي)


با سکوت مي توان شيطان را عصباني کرد(بلغارستاني)


بدبختي در کنار خوشبختي ايستاده است.(يوگسلاوي

 

 

۶:نااميدى، آخرين نتيجه گيرى بى خردان است
ضرب المثل انگليسى

 

زماني كه همه چيز بر ضد شماست به ياد اوريد كه هواپيما همواره خلاف جهت باد اوج مي گيرد

 

۱

۴