تبليغاتX
 ......هیچی

......هیچی

گر بر مزارم میاید ....نرم و آهسته بیاید....مبادا که ترک بردار....همدم تنهایی من .............


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 18:28 موضوع | لینک ثابت


گفتگوها دارم که اگر واژه توان داشت ترا می گفتم
واژه ها دارم در سر که اگر...
خلوتی بود و دلی بود ترا می گفتم
دارم از کوچه آن خاطره ها می گذرم
گوش کن گوش...
ترا می گویم
تو که همدردی و همدل
تو که معنای بهاری و بهاری و بهار
همزبانی
و چه می دانم در کجائی و کجائی است دلت
این قدر هست که از جنس منی و همزبانی
می توانم به تو از دورترین نقطه خاک با کلامی برسانم
عالمی واژه و حرف و سخن و خاطره را
و بگویم نوروز...
تو بدانی که چه می گویم
و بگویم: صد سال بهتر از این...
و نخندی به امیدی که مراست
و بدانی که بهار
سایه سبز خدا در قفس امروزست


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 18:23 موضوع | لینک ثابت


دوست داشتن برتر از عشق

 آتشهايي که مي پزند، آتشهايي که مي سازند ؛آتشهاي سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئي، . .. نيرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسي به اين پي برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشي که همه هستي تجلي آن است ،آتش گرم نيست ،داغ نيست .چرا؟ نيازمندي در آن نيست ،تلاطم در آن نيست، نا استواري ، شک، تزلزل ،

اين آتش عشق در خدا !يعني چه؟آتش عشق که اين جوري نيست ..... پس اين آتش دوست داشتن است. آري.

آتش دوست داشتن است،عجب ! ؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف ميزدم.آتش عشق !؟ آنهم در خدا !
؟
نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نيست ، سرد نيست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نيازمندي ندارد؛ که غرض ندارد؛ که رسيدن ندارد،که يافتن ندارد،که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ،که بکار آمدن و بدرد خوردن ندارد...

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت


چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت


اون ور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اون ور روزای تاریک
پشت این شبای روشن

برای باور بودن
جایی باید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید

که سر خستگیاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره  
حرف تنهایی قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه

تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت

اما تو این راه که همراه
جز هجوم خار و خس نیست  
کسی شاید باشه شاید کسی که دستاش قفس نیست!!!!
:


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت


مواظب باشيد كه حقيقت را لا به لاي آرزوهاي

خود گم نكنيد ،ما هر آنچه لياقتش را داريم در زندگي

به دست مي آوريم نه آنچه آرزويش را داريم.»«


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت


 نمي دانم كجا رفتم به خواب

                                                       از چه بيدارم نكردي آفتاب »

                « من كه با دريا تلاطم كرده ام

                                        راه دريا را چرا گم كرده ام؟؟؟؟!!!!!!!! »

                « بس كن اي دل نابساماني بس است

                                            كافرم ديگر مسلماني بس است »

خدانگهدارتون...               


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت


به دختران در کودکي شير سگ دهيد ، شايد در بزرگي وفا بياموزند – شکسپير


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت


علي شريعتي: در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند، و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت


استقلال سروره...


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 14:4 موضوع | لینک ثابت


نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد٬

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

.ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد٬

گلويم سوتكي باشد به دست كودك گستاخ و بازيگوش

 و اويكريزو پي در پي ٬دم گرم گلويش برگلويم سخت بفشارد

 و خواب خفتگان خفته را آشفه تر سازد

 بدين سان بشكند

در من سكوتم مرگبارم را

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 13:59 موضوع | لینک ثابت


دکتر گفت: الحمدالله نتیجه چکاپ شما بسیار خوب است.شما نه چربی دارید،نه قند،نه... خلاصه بگویم، سالم سالم هستید و سالهای سال زنده و سرحال.

از مطب بیرون آمد و خوشحال به سمت اتومبیلش که آن سوی خیابان پارک شده بود رفت.آنقدر در فکر جمله آخر دکتر بود که اتوبوسی را که از خیابان رد می شد ندید و در یک چشم برهم زدن به آسمانها پرواز کار، در حالی که هنوز در فکر جمله دکتر بود.

 

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 13:39 موضوع | لینک ثابت


الهی کمک کن تا درست زندگی کنم و با خیالی راحت بار سفر ببندم و نگران این نباشم که نکنه چیزی رو جا گذاشته باشم و انجامش نداده باشم... الهی دوستت دارم.. پروردگارم با من باش که جز تو رفیق و هراهی نمیخوام..یا رب..تنهام نذار..تنها تو برایم میمانی و بس..دوستت دارم ای خالقم..دوستت دارم..دوستت دارم..دوستت دارم...

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت


يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم -*- وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم -*- پر پروانه شکستن هنر انسان نيست -*- گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم -*- يادمان باشد سر سجاده عشق -*- جز براي دل محبوب دعايي نکنيم -*- يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند -*- طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 5:44 موضوع | لینک ثابت


کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 6:27 موضوع | لینک ثابت


اما جاذه عشق ...

عشق را تن پوش جانم می کنی. چتری از گل سایه بانم می کنی.

ای صدای عشق در جان و تنم آن سکوت ساکت و تنها منم.

من پر از

اندوه چشمان توام آشنایی دل پریشان توام. آتش

 عشق تو در جان من

است.عاشقی معنای ایمان من است .

 کی به آرامی صدایم میکنی .

ازغم دوری رهایم میکنی. ای که در عشق و صداقت نوبری . کی مرا با

خود از اینجا میبری؟

.


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 8:51 موضوع | لینک ثابت


عشق

اگه يه روز برم سفر


 

بدونـي رفتم بي خبر


 

صداتو با خود ميبرم


 

تا تـو سفر کــم نيارم


 

*******


 

اگه چشام باروني شه


 

نيمه شبا به خاطرت


 

مهتابو مهمون ميکنم


 

واسه چشاي عاشقت


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 8:43 موضوع | لینک ثابت


زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 8:12 موضوع | لینک ثابت


احمدي نژاد: آمريکا عمرا به ايران حمله کنه ، خبرنگار : از کجا ميدونيد ؟ احمدي نژاد : الياس گفته


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 5:23 موضوع | لینک ثابت


محمد...

ريحانه از تو بود و بوي تو را داشت


 

ريحانه پشت در پشت قرار بسته بود كه بوي تو را در خاطرة آسمان حكاكي كند


 

حالا هر وقت بغض ابر پي خورشيد مي‌گردد


 

ما راه تو را مي‌زنيم بي‌هيچ رطلي


 

يثرب مدينه شد به بوي تو و به نام تو


 

مجوس محو ايلاي تو شد به بوي تو و به نام تو


 

تاريخ به مبدأ هجرت تو تغيير را ديد به بوي تو و به نام تو


 

چه كرده اين شميم و اين نام


 

اي والا پيامدار، محمد!


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 5:17 موضوع | لینک ثابت


Be man nagoo ba to bemonaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam To hichi az man nemidoniiiiiiiiiiiiiiii Age befahmi raze delam roooooooooooooooo dige hich vaght pisham nemimoniiiiiiiiiiiii


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 5:38 موضوع | لینک ثابت


از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کني


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 5:30 موضوع | لینک ثابت


اگه اين روزا حس كردي توي قلبت بجاي صداي "تاپ تاپ "صداي اره و تيشه مياد نترس! مريض نشدي "من دارم توي دلت واسه خودم يك كلبه مي سازم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 5:49 موضوع | لینک ثابت


دست نوشته های شهید چمران درباره فلسطین


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 5:12 موضوع | لینک ثابت


شهيد شلمچه ،شهيد ...

قسمتي از وصيت نامه سردار


                                شهيد شلمچه حاج حسين خرازي :


استغفرالله، خدايا امان...


 

از تاريکي و تنگي و فشار قبر و سوال نکير و منکر در روز محشر و قيامت،


 

به فريادم برس. خدايا دل شکسته و مضطربم، صاحب پيروزي وموفقيت تو را ميدانم


 

و بس.و بر تو توکل دارم.


 

خدايا تا زمان عمليات ،فاصله زيادي نيست،خدايا به قول امام خميني تو فرمانده کل قوا هستي،خودت رزمندگان را پيروز گردان، شر صدام کافر را از سر مسلمين بکن.


 

  خدايا!


 

تو خود توبه مرا قبول کن و از فيض عظماي شهادت نصيب و بهره مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم...


 

مي دانم در امر بيت المال امانت دار خوبي نبودم و ممکن است زياده روي کرده باشم، خلاصه برايم رد مظالم کنيد و آمرزش بخواهيد.


 

والسلام...


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 5:8 موضوع | لینک ثابت


چشمان یک عبور

آسمان پرشد از خال پروانه های تماشا
عکس گنجشک افتاد در آبهای رفاقت
فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه
 باد می آمد از سمت زنبیل سبز کرامت
شاخه مو به انگور
 مبتلا بود
کودک آمد
جیب هایش پر از شور چیدن
 ای بهار جسارت
امتداد در سایه کاج های تامل
پک شد
کودک از پشت الفاظ
تا علف های نرم تمایل دوید
 رفت تا ماهیان همیشه
 روی پاشویه حوض
خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد
بعد خاری
 پای او را خراشید
سوزش جسم روی علف ها فنا شد
ای مصب سلامت
شور تن در تو شیرین فرو می نشیند....


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 5:0 موضوع | لینک ثابت


خدا بود و دگر هیچ نبود

خدا بود و دگر هیچ نبود , خلقت هنوز قبای هستی در عالم نیاراسته بود ,  ظلمت بود , جهل بود , عدم بود , سرد و وحشتناک و در دایره امکان هنوز تکیه گاهی وجود نداشت , خدا کلمه بود , کلمه ای که هنوز القاء نشده بود. خدا خالق بود , خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود , خدا رحمان و رحیم بود و لی هنوز ابر رحمتش نباریده بود , خدا زیبا بود , ولی هنوز زیباییش تجلی نکرده بود , خدا عادل بود ولی عدلش هنوز بروز ننموده  بود , خدا قادر و توانا بود ولی قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود. در عدم چگونه کمال و جمال و جلال خود را بنمایاند ؟ در سکوت چگونه کلمه زائیده شود؟ در جمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر کند ؟ عدم بود , ظلمت بود , سکوت و جمود و وحشت بود .

 .......


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 4:51 موضوع | لینک ثابت


....

 آنچه هستی هدیه خداوند است به تو و آنچه می شوی هدیه توست به خداوند پس مراقب باش چه هدیه ای پیشکش والاترین معشوق می کنئ


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 4:9 موضوع | لینک ثابت


این نوا چیست که از پرده ی جان می شنوم                    گوش دل باز که اسرار نهان می شنوم

پس این پرده چه سوزی و چه سازی است که من            آتشیننغمه ای از زخمه ی جان می شنوم

آن سروشی که مرا بود به سر منزل شوق                     دیده هوش به راهش نگران می شنوم

نشنید آنچه مرا گوش خرد در همه عمر                         حالیا مست می ذوقم و آن می شنوم

ای نوازنده فکن زخمه مزن راه دگر                                که من از ساز پس پرده فغان می شنوم

با می حال کنار آمد و دل محرم شد

ای بسا راز چو رفتم زمیان می شنوم 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 5:52 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 5:43 موضوع | لینک ثابت


بازم گیج گیجم...اشکالی نداره

بازم گیج گیجم...اشکالی نداره

فقط اینو میگم و میرم حدود ساعت 6 که میشه یه صدایی تو خونه می پیچه که حالمو اساسی بهم می ریزه...یه تیتراژپایانی...میگه با من غریبگی نکن با من که درگیر توام چشماتو از من


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 5:34 موضوع | لینک ثابت


جدایی...


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 5:24 موضوع | لینک ثابت


دستمال


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 5:9 موضوع | لینک ثابت


وقتی زير سنگی که به استواريش سوگند می خوری و تکيه گاهش می شمردی ماری خفته می بينی که در تکان حادثه از خواب جهیده است ! دلسرد مشو ، از او آغاز کن


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 4:55 موضوع | لینک ثابت


اگر مي خواهي محال ترين اتفاق زندگيت رخ بدهد، باور محال بودنش را عوض كن


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 4:47 موضوع | لینک ثابت


عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي كنند و بر حسيني مي گريند كه آزادانه زيست!

دكتر علي شريعتي


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت


عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي كنند و بر حسيني مي گريند كه آزادانه زيست!

دكتر علي شريعتي


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت


mese fereshte oomadio az oon bala,,, bia naz nakon vasam dige,, zood yala,, midoonam doosam dari chon milarze sedat,, hanooz asheghi mifahmam az tarze negat


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 14:3 موضوع | لینک ثابت


بمون مسافر...

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 8:20 موضوع | لینک ثابت


اگر خواهان عشقی...

اگر خواهان عشقی، ترک کردن را بیاموز، ترک فقط یک نوع است: ترک خواست فردی. خداوندا! بادا که خواست «تو» و نه خواست من تحقق پذیرد. «جی.پی.وسوانی»



 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 8:4 موضوع | لینک ثابت


تقدير هميشه حرف خودش مي‌زنه

تقدير نه به من نه به تو اجازه نمي‌ده كه راه خودمون بريم

تقدير گاهي مچ ما را سر بزنگاه به هم رسيدن مي‌گيره

تا حالا چقدر شده كه سلام نكرده مجبورشي بري

تا حالا چند بار شده كه نصفه راه برگردي و اداي موندن اختياري رو در بياري

تا حالا براي اين همه غصه؛ دلت لرزيده

تا حالا پا پيش كشيدي، تا حالا مجبور شدي همه چي رو بذاري و بري؟

تقدير هميشه حرف خودشو مي‌زنه

چقدر سخته كه براي آخرين بار بگي خداحافظ

تا حالا چند بار گفتي: خداحافظ، چند بار؟

آه از اين خداحافظ 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت


 

هر كسي خدا رو بشناسه عاشقش مي شه و اونو دوست مي داره از ته قلبش و هر كسي دنيا رو بشناسه از اون دور مي شه......

 

قابل توجه كسايكه خيلي ازهد فون استفاده مي كنن{مخصوصا خودم}

استفاده از هدفون در هر ساعت، باكتري‌هاي موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزايش مي‌دهد!!!!!!!

 

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 7:39 موضوع | لینک ثابت


همه تون بی معرفتین .............


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت


فرهاد جون

اگه استقلالی هستین بیان ادامه مطلب...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 14:59 موضوع | لینک ثابت


و اما...

 

عشق من

عشق من خاطره عشق من از ياد مبر

يادم ائ لاله شعرو سخن از ياد مبر

خاطرات خوش اين عشق جنون آسارا

مبر ائ بوئ خوش ياسمن از ياد مبر

چون ببوسد لب مهتاب گُل روئ تُرا

بوسه ام ائ گُل مهتاب تن از ياد مبر


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 14:51 موضوع | لینک ثابت


هر ثانیه که می گذرد؛

چیزی از تو را با خود می برد.....

زمان غارتگر غریبی است؛

همه چیز را بی اجازه می برد

وتنها یک چیز را همیشه فراموش می کند؛

« حس دوست داشتن تو را »                                         

عاشق هیچ است ؛

و در راه عشق بودن بی تردید باید هیچ شد؛

زمانی که هیچ شدی بدان عاشقی.....!!!!


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت


نمي دونم برنامه ي ماه عسل مي بينين يا نه ولي اگه تاحالا نديدين . يكي از برنامه هاش خيلي جالب بود يكي به اسم علي اكبر مهمونشون بود مطمئنم كه هركس اين قسمتو ديده تحت تاثير قرار گرفته من كه خودم به شخصا خيلي به اون آقا حسوديم شد كسي كه نمي تونه يه قاشقو تو دستش بگيره به اي قشنگي شعر مي گه و حرف هاي قشنگ مي زنه.......


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 14:24 موضوع | لینک ثابت


دنيا هم به آدم هاي خوش بين نياز داره هم به آدم هاي بد بين:

آدم هاي خوش بين هوابيما مي سازند و آدم هاي بد بين چتر نجات


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت


جالب.....

اولين طلاق پس از حادثه 11 سپتامبر مربوط می شه به مردی که

محل کارش طبقه 103 برج تجارت جهانی بوده ، ولی در روز حادثه

به جای اينکه سر کارش باشه ، خونه زن دومش خواب بوده !

تلويزيون رو هم نديده بوده که بدونه چه خبره !

خانمش زنگ می زنه . آقا گوشی رو بر می داره.

خانمش می پرسه : عزيزم حالت خوبه ؟ کجايی ؟

آقا جواب می ده : سر کارم هستم تو دفترم!

اين مطلبو تو يكي از وبلاگا خوندم برام جالب بود گفتم شمام بدونيد اگه واسه بعضيا تكراري بود شرمنده!!!!!!!


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting