تبليغاتX
 ......هیچی

......هیچی

گر بر مزارم میاید ....نرم و آهسته بیاید....مبادا که ترک بردار....همدم تنهایی من .............

خدایا

                          مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان.

    اضطراب های بزرگ ؛ غمهای ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن .
       
       لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

                               مجموعه آثار ـ نیایش
             
                                             معلم شهید دکتر علی شریعتی


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت


http://arezoo-sheitonak.blogfa.com/

حتما سر بزنید


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت


امیدوار مباش دیگران همراهیت کنند ، تنها به درمان دردهای روزگار خویش بیاندیش . اُرد بزرگ


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 17:8 موضوع | لینک ثابت


سر كلاس ادبيات معلم گفت :

فعل رفتن رو صرف كن

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

ساكت مي شوم ، مي خندم ،

ولي خنده ام تلخ مي شود

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شاديم مُرد ...

شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من مي خندم و مي گويم :

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت


چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید،
گرچه دشوارست و بی زنهار این طریق .
و چون بر شما بال گشاید ، سر فرود آورید به تسلیم،
اگر شمشیری نهفته در این بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت


تو مرا در دل دار...

تو مرا دوست , مرا دوست , مرا دوست بدار

طلب این دل بیمار و فقیر

ز تو ای دوست , همین است , مرا دوست بدار

هر چه با خود سخن پند , ولیکن هیهات

دل من خیره سر و مست , مرا دوست بدار


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 6:20 موضوع | لینک ثابت


http://arezoo-sheitonak.blogfa.com/

حتما یه سر بزنید


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت


خدایا با من حرف بزن

مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....
ا


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت


 لطیف

کلا زندگی یه حکایته ! حکایت بودن و نبودن . خیلی ها می گن زندگی خیلی دوره ، اصلا شاید توی نبودن باشه . شاید...
اما
زندگی جائی دور...
در همین نزدیکیست ...

فعلا
یا علی


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 6:7 موضوع | لینک ثابت


خیال نکن اگر خیال از تو و روزگارتم به فکرتم به یادتم زنده به انتظارتم

اونجورا تو فکری حس می  کنم کنارتم 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 6:7 موضوع | لینک ثابت


اگر امروز آمدی فردا را به بایت می ریختم اما افسوس که تو هنوز در فکر دیروز هستی

 

من آن ابرم که میخواهد ببارد دل تنگم هوای گریه دارد

دل تنگم غریب این درو دشت نمی داند کجا سر بگذارد

 

در بستر گل خار اگر لانه نمی کرد

اینگونه مرا عشق تو دیوانه نمی کرد


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 5:58 موضوع | لینک ثابت


باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم  
                      از جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران
                      اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 5:5 موضوع | لینک ثابت



هر چه رفتم باز هم نشد
تو رفتی و من در جا زده ام
تمام زندگی ام را
خسته ام
می خواهم کمی
در حس شاعری پیچیده
قدم بزنم ...


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 7:42 موضوع | لینک ثابت


تا حالا به ارزش و جايگاهي كه توي اين دنيا داري فكر كردي؟ فكر كردي كجاي اين دنيا به اين بزرگي جاي داري؟......اگر بدوني چقدر بزرگي اونوقت.....واي اگر بدوني كه چه جايگاه والايي داري؟ انسان مخلوق يك دونه خداست عزيز و دوست داشتني......خدا چقدر تو رو بزرگ آفريده!تو تا زماني بزرگ مي موني كه انديشه و افكار و اعمالت در محدوده ي مكان و زمان زنداني نشه و آرمان هايي داشته باشي كه از جنس ماده نباشه....و اگر غير اين باشي پست مي شي و پست تر از حيوان!!! ( سخني از دكتر مطهري كه تو مجله بهش خوردم گفتم تو وبلاگم بزارم كه شمام استفاده كنيد)

 

 

 

از ميان كساني كه براي دعاي باران به تبه ها مي روند تنها آنان كه با خود چتري به همراه مي آورند به كار خود ايمان دارند (آنتوان چخوف)

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 7:12 موضوع | لینک ثابت


چرا فقر؟!


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 5:20 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به ح

 

میمیرم بی تو

سردي نگاهو بشکن فاصله سزاي ما نيست
تو بمون واسه هميشه اين جدايي حق ما نيست
بودن تو آرزومه حتي واسه يه لحظه
ميميرم بي تو
خوندن من يه بهانس يه سرود عاشقانس
من برات ترانه ميگم تا بدوني که باهاتم
تو خود دليل بودنم بي تو شب سحر نميشه
ميميرم بي تو
من عشقت رو به همه دنيا نميدم
حتي يادت رو به کوه و دريا نمي دم
با تو ميمونم واسه هميشه
اگه دنيا بخواد من وتو تنهابمونيم
واست ميميرم جواب دنيا رو ميدم
با تو ميمونم واسه هميشه



 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 5:15 موضوع | لینک ثابت


عاشق شدم

بود سوزی در آهنگم خدایا             تو می دانی که دلتنگم خدایا
دگر تاب پریشانی ندارم                نه از آهن نه از سنگم خدایا

وقتي گريبان عدم                     با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را                  پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را                در آسمانها مي کشيد
وقتي عطش طعم تو را              با اشکهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم               نه عقل بود ونه دلي

چيزي نمي دانم از اين               ديوانگي و عاقلي
يک آن شد اين عاشق شدن         دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا               از عمق چشمانم ربود

وقتي که من عاشق شدم             شيطان به نامم سجده کرد
آدم زميني تر شد و                 عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو               نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين             ديوانگي و عاقلي



 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 5:13 موضوع | لینک ثابت



هستی را سر بالا میروم
بر خلاف همه
باز هم تقلا می کنم
رو به جوانی
و به آینه نگاه می کنم
چقدر از این تقلا پیر شدم ام ...


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 5:12 موضوع | لینک ثابت


جدایی

اگه دستم به جدايي برسه  اونواز خاطره هاخط ميزنم   ازدل تنگ تموم آدما  ازشب وروز خط ميزنم          اگه دستم برسه به آسمون  باستاره هاقيامت ميكنم   نميزارم كسي عاشق نباشه  ماه وبين همه قسمت ميكنم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 5:8 موضوع | لینک ثابت


 عشق لالایی بارون تو شباست / نم نم بارون پشت شیشه هاست / لحظه ی شبنم و برگ گل یاس / لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه / آخرین پناه موندن منه


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 4:57 موضوع | لینک ثابت


 

فكرش يه جا ديگه بود....اصلا نمي فهميد ديگران چي مي گن.......نگاه مي كرد ولي هيچي جز اون نمي ديد.......

در و بست.....كدوم فبرستو ني بودي.....صداي پدرش بود كه مثل هميشه نئشه است ...هيجا بابا باشگاه بیلیارد  بودم بدشم اومدم خونه.....

باباش  نزديك مي ياد ..اون كمي عقب مي ره ....باباش داد مي زينه تو هم لنگه همون مادرتي ول....تو كه مي خواستي اين موقع بياي خونه مي رفتي خونه ننه ات....بابا خونه نبود به خدا....آره ديگه مادر كه اونه ...پسر هم اين مي شه.....

سعي كرد يادش بياد كه باباش كي خوب بود .....ولي يادش نيومد.......تو همين فكر ها بود كه دست سنگين باباشو كه محكم به صورتسش خورد رو حس كرد ..به عقب رفت....هو لاشي با تو ام كجا بودي تا اين موقع ...هان .....باز مي خواي گند بالا بيا ري ابروي ما رو به بري...بيام تو اون باشگاه خراب شده يه مشت آشغال تر از خودت بگن پسرت با فلاني فلان جا بود هزار چرند ديگه....

اشك تو چشماش جمع شده بود نا خوداگاه دستشو گذاشته بود رو جاي سيلي .....اين سوزش رو خوب مي شناخت ...داش حا لش ديگه بهم مي خورد ......تا باباش اومد دومي رو بزن در و وا كرد و در رفت....

تا صبح تو راهروي جلوي خونه مادرش نشسته بود..................اون همش ۱۲سالش بود و لي تا صبح يه پاكت سيگار كشيده بود .........اون هيچ كار بدي نكرده بود ...هر كاري كرده بود تقصير اونا بود...اگر اونا  با هاش بودن يا حداقل يكي رو داشت همراهش بود .....خيلي از اتفا قا براش نمي افتاد...براي اين كه دنبال يه حامي مي گشت هر لبخندي تونسته بود براش يه تصوير تازه از كثافت بودن زندگي براش به سازه.......تو تموم ۱۲ سال زندگيش فقط ياد گرفته بود .......زندگي و آدماش چه قد بو گند مي دن.......

فقط دلش مي خواست يه نفر بياد بگه نه جور ديگم هست...قصه ها هم مي تونن واقعي باشن.....هر چي خدا صدا كرد هيچي نبود ..آسمون خالي .خالي بود......مثل قلب اوناي كه دوست داشت ولي اونا زندگي شو نابود كردن.....خيلي ها.خبلي ها...........

 هيچ چيز جز اون ني ديد..........روياي مرده.......كابوس.....دست هاي كثيف.........بدني داغ...دروغ.....

تنها بود ..تنهاي تنها رفيق اش بود............

.....

مسلما كودكان براي پدران و مادران نيستند. بلكه پدران ومادران براي خدمت آنان هستند و اصل و مفهوم خانواده در بيچارگي كودك است


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 7:5 موضوع | لینک ثابت


شهادت امام صادق وبه همه تسلیت می گم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 6:59 موضوع | لینک ثابت


پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی ... وقتی که مرا از دل خود می رانی ... یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است که لبریز حقایق شده است ... تلخ است که با درد موافق شده است ... عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز بهاریست که عاشق شده است


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 6:37 موضوع | لینک ثابت


خدایا: دوست داشتن بی آن که دوست بداند را عطا کن. ( شریعتی - علی )


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 4:46 موضوع | لینک ثابت


زندگی اون جشنی نیست که آرزوشو داشتی ولی حالا که به ای جشن دعوت شدی زشدی زیبا برقص


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 5:15 موضوع | لینک ثابت


 

خدا جون ...

خدا جون میشه تو امشب منو تو

 بغل بگیری؟


بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه

 بمیری


خدا جون میگن تو خوبی ، مثل

مادرا می مونی


اگه راست میگن ببینم عشق من

کجاست میدونی؟


خدا جون میشه یه کاری بکنی به

خاطر من؟


من می خوام که زود بمیرم آخه

سخته زنده موندن


من که تقصیری نداشتم پس چرا

گذاشته رفته؟


خدا جون تو تنها هستی میدونی

تنهایی سخته


زنده بودن یا مردن من واسه اون

 فرقی نداره


اون می خواد که من نباشم، باشه

 ،اشکالی نداره


خدا جون می خوام بمیرم تا بشم

 همیشه راحت


ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه

یه ساعت


خدا جون میشه تو امشب منو تو

 بغل بگیری؟


بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه

بمیری


به تو که موندگاری.....

 شرمنده که تکراری بود ولی من این شعرو دوستش دارم...


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 7:43 موضوع | لینک ثابت


هرگز چشمانت را برای کسی که معنای نگاهت را نمی فهمد گریان مکن


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 7:40 موضوع | لینک ثابت


سهراب

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدا کند
قایقی از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند :
" دور باید شد ، دور،
مرد آن شهر اساطیر نداشت .
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ، مشعلي را ننمود.
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست. "
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است !
قایقی باید ساخت.


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 5:20 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 5:18 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به (ح)...........

یکی بودیکی نبود زیرگنبدکبود ........

هیچ کس مثل من عاشقش نبود

هیچ کس مثل من دیوانش نبود

هیچ کس مثل من منتظرش نبود

آره آره آره هیچ کس مثل من نبود

ولی  اون  عاشق  من  نبود

حرف عشقو شنیده بود ولی عاشق ندیده بود

یادت میاداون حرفات یعنی همش یک قصه بود

مردمن توبودی/پشته من توبودی/من میشده ام کنیزت

(نفس من/عشق من/امیدمن/زندگی من)

یعنی همش یک قصه بود نه نگوکه قصه بود

حالا که من تنهام توهم به فکریارت نه نگودروغ میگم

توغربتو وتنهایی میخونم این شعرو هرروز با خودم

حالا که رفتی برو خدا به همرات فقط بگم یک آرزوم

الهی که یک روز پیداکنی حالم  همینو ختم کلام

                  ای خدا تو منوتنها نگذار


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 5:14 موضوع | لینک ثابت


هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 5:6 موضوع | لینک ثابت


من هنوز نمرده ام !

با طلوع آفتاب دوباره متولد میشد ...

تاریک بود ... اما زاده ی نور بود ...

خیلی سخته ...

اینکه مجبور باشی از همون اول صبح راه بیافتی ... بشینی ... بلند بشی ...

اینکه دستِ خودت نباشه ...

 کوچبک بشی ... بزرگ بشی ... زیر دست و پا لِه بشی ... شاید حتی محو بشی !!!

اما اون هر کاری میکرد تا بشه مثل کسی که دوستش داشت ... ولی ...

آره رفیق ... قصه ی خیلی تلخیه ... قصه ی عشق سایه به صاحبِ سایه !

آخه می دونی ... ما آدم ها که هیچ وقت به سایه مون نگاه نمی کنیم ...

.

.

.

 حالا شبها شده بود لحظه های خوشبختیه سایه ...

صاحبش که میومد بخوابه توی رختخواب ... وقتی می خواست چراغ خواب رو خاموش کنه ...

اون وقت سایه با بغض میخندید ... عاشقانه ... آغوش سایه هم بازِ باز ...

حالا تو هر چقدر می تونی داد بزن :

 هِی سایه ... مواظب باش لِه نشی !!!

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 4:48 موضوع | لینک ثابت


گاهی آنقدر دلت می گیرد که جز گریستن راهی نداری نه فریاد رسی که کس بی کسیت گردد نه هم نفسی که محرم تنهاییت شود گویی خدا هم به فریاد دل تو نمی رسد!تنهاو غریب به کنجی می نشینی هی اشک می ریزی هی آه می کشی  آه چه تماشا دارد آموی دو چشمانت  وقتی که دلت طوفانیست!آه چه زیباست نرگسان وحشیت وقتی که عشق را بهانه می کنی وچشم به راهش می نشینی که(تو را من چشم در راهم شبا هنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی)از اعماق سینه ات آهی می کشی خودت می مانی و باران اشکی که بر سینه ی دریاییت می نشیند حس غریبی صدایت می کند (باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی تو جا دارد برداری وبه سمتی بروی که درختان حماسی پیداست)سمت جغرافیایی عشق سمت ابدیت سمت بودن سمت بودن برای سرودن و سرودن برای بودن سمتی که عشق خانه دارد سرودن خانه دارد سرودن خانه دارد وآزادی خانه دارد و به سمتی که (جریان دارد ماه جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازت پیداست)

تنها و بی پناه  دور از


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 4:45 موضوع | لینک ثابت


موجد عجب الخلقه


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 8:28 موضوع | لینک ثابت


فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 7:41 موضوع | لینک ثابت


براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 7:39 موضوع | لینک ثابت


 کاش میشد هیچ کس تنها نبود کاش میشد دیدنت رویا نبود گفته بودی با تو می مانم ولی... رفتی و گفتی و اینجا جا نبود سالیان سال تنها مانده ام شاید این رفتن سزای من نبود من دعا کردم برای بازگشت دست های تو ولی بالا نبود باز هم گفتی که فردا میرسی کاش روز دیدنت فردا نبود


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت


 کاش میشد هیچ کس تنها نبود کاش میشد دیدنت رویا نبود گفته بودی با تو می مانم ولی... رفتی و گفتی و اینجا جا نبود سالیان سال تنها مانده ام شاید این رفتن سزای من نبود من دعا کردم برای بازگشت دست های تو ولی بالا نبود باز هم گفتی که فردا میرسی کاش روز دیدنت فردا نبود


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting