براي رسيدن به تو
پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام روياهايم كردم
انصاف نبود
تو كه ميدانستي با چه اشتياقي
خودم را قسمت ميكنم
پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردي
براي خداحافظي
خيلي دير بود
خيلي دير
هر شب دعا ميکردم تورو تنها ببينم
بگم که آرزومه تو باشي هم نشينم
ولي يه شب که ديدم با ديگري نشستي
گفتم تو هم خدايا دل منو شکستي
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 7:44 موضوع | لینک ثابت
از این نهراسید كه زندگی تان پایان می پذیرد. از آن بترسید كه مبادا زندگی تان را آغاز نكرده باشی
وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوبمان چگونه دیده می شویم معنایش این است که دیگر عاشق نیستی
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 5:40 موضوع | لینک ثابت
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون
نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات , نوازشات, بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته
غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه
سرفه های مکررم مال هوای دوریه
زودتر بیا تا تو بیای اینجا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از صدای غصه و غمه
دلم برات شور میزنه این دل و بی خبر نذار
تورو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار
فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم
میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن
نورشونو بدرقه ی پاکیه خنده هات کنن 
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 6:38 موضوع | لینک ثابت
عمری به جز بیهوده گفتن سر نکردیم
تقویمها گفتند و ما باور نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 8:44 موضوع | لینک ثابت
.gif)
وای باران
باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسی نقش تو را خواهد شست؟

















تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالها هست كه در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تكرار كنان،
میدهد آزارم
و من اندیشه كنان
غرق این پندارم
كه چرا،
- خانه كوچك ما
سیب نداشت .
(حمید مصدق)
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 6:25 موضوع | لینک ثابت
تنها دو عامل ما را از رسیدن به اهدافمان باز میدارد:
اول اینکه آنها را به قدری دور از دسترس میبینیم که برای رسیدن به آنها هیچ کاری را انجام نمیدهیم.
و در زمانی که آنها را در دسترس می یلبیم در این موقع است که ترس به براغمان می آید. ترس از ناشناخته ها. ترس از شکست خوردن و تر از قدم گذاشتن در راههای ناشناخته.
شیطان و دوشیزه پریم
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 6:15 موضوع | لینک ثابت
آن کس که می گفت : دوستت دارم !
عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد ، ره گذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت ،
صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید : دوستت دارم !
غریبه وار که آمدی
دلم برای تو بود
با کسی آشنا نبودی !
اما اکنون
از تو دلگیرم
که با همه آشنایی و
تنها من
برایت غریبه ام !
عزیزم نقطه سر خط
بی وفائیت شده عادت
تو نوشته بودی دیدار
سه تا نقطه به قیامت
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت
تو اگه میدانستی ؟
تو اگه میدانستی ؟
که چه زخمی دارد
خنجر از دسته عزیزان خردن
از منه خسته نمی پرسیدی
آه ای مرد چرا تنهایی ؟!
می دانم ...
اندوه مرگ من ...
کسی را در هم نخواهد شکست ...
و باور دارم که روز مرگ من ...
شادی بزرگتری از روز میلادم برایشان به ارمغان خواهد آورد ...
پس می توان گفت :
زنده باد مرگ ...
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت
سلام
من خوبم.امروز امتحان دينيام را خوب دادم.مادرم ميگويد ديني در دبيرستان 4 واحد دارد.من نميدانم چيست، ولي احتمالا مثل اتوبوس واحدي است که هر روز سوار ميشويم.البته مادر من به شغل انبيا مشغول است.او معلم است و بابايم در اداره کار ميکند.هر وقت به بابايم ميگويم اداره کجاست ميگويد:قبرستون! به دوستم که ميگويم، ميگويد لابد بابايت مردهشور است.من ميترسم!
آقاي رئيس جمهور، مامان من ديروز با بابايم دعوا ميکرد.من ناراحت شدم.البته با ناراحتي و خجالت کشيدگي به گوش نمودن حرف هاي مامان و بابا پرداختم.اتفاقا حرف از شما بود.جديدا” هر کجا که ميرويم حرف از شماست.ديروز که با مامانم سوار اتوبوس شده بوديم،در تاکسي،در باجه ي تلفن حرف از شما بود.البته همه از بس شمارا دوست ميدارند از آن حرف هايي ميزنند که گاهي مادربزرگم به پدربزرگم ميگويد و بابايم گوش مرا ميگيرد،مادربزرگم هميشه ميگويد از روي عشق و علاقه اين حرف ها را به پدربزرگم ميزند.من خوشحالم که آن ها زندگي خوبي دارند! من واقعا حسودي ميکنم که شما چقدر معروف ميباشين.ديروز به بابايم گفتم که معلم ما گفته همه ي ما بايد الگويي داشته باشيم و من هم به معلمم گفتم الگوي من رئيس جمهور محبوبمان است،معلمم شاد شد از اين که چه شاگرد خوب و سر به زيري تربيت کرده و به من 20 داد!البته بابايم زياد خوشحال نشد و گفت:تو هنوز عقلت نميرسه جوجه!
بابايم و مامانم از بوق سگ (من از اين کلمه سر در نميارم،دوستم گفت يعني بوق تريلي که روي سگ بسته باشند.)به سر کار ميروند.ديروز با چيز عجيب و غريبي در مدرسه برخوردم ، يک چيزي شبيه خيار بود،دوستم گفت موز است و به من يه طوري نگاه کرد (همان طوري که بابايم به فقيرها نگاه ميکند) به من هم برخورد و خواستم برم دک و پوزش را له کنم که ياد شما افتادم.به او گفتم همين ديشب يک جعبه موز شما برايم فرستاديد و به پدرم يک باغ موز کادو داديد! اوکف کرد، بعد نيشخندي به من زد!بابايم گفت حتما او حسودي کرده است! به بابايم ميگوبم ما چرا موز نميخوريم؟! ميگويد چون پول نداريم!ميگويم چرا نداريم؟!بابايم ميگويد چون ديگران به اندازه کافي دارند.حرف هاي او بو ميدهد.معلمم گفته حرف هاي بودار نزنيد. مخصوصا حرف هايي که بوي جوراب ميدهند.
مامان و بابايم خيلي به فکر من هستند.ماهانه 200 تومان به من پول توجيبي ميدهند!اما من به دوستم ميگوبم 20000 تومان!او حرص ميخورد و من کيف ميکنم.تازه ، هر ماه برايم 500 تومان هم در بانک ميگذارد.مامانم ميگويد تو جهازميخواهي !به او ميگويم من شوهر نميخواهم.چون همين چند وقت پيش دختر خاله نوشين را ديدم که شوهر کرد.اما خانه نداشتند!خاله ميگفت آن ها عشق دارند! بابايم ميگفت تا پارک و خيابان و هواي پاک هست چرا خانه؟!
ولي من پارک را دوست ندارم.معلمم گفته دختر کوچولوي تنها به پارک نميرود.پسرها يک وقت به او نگاه ميکنند و مرتکب گناه ميشوند. تازه من امسال به سن تکليف رسيدم.معلم ديني ام گفته نبايد ديگر با پسرها بازي کني.من غم باد گرفتم!آخر من هميشه با خواهرم و برادرش که اسمش سياوش است به شاپي کاف ميرويم.خواهرم گفته اگر به کسي نگويم که چه داداش خوبي دارد برايم آخر سال يک داداش خوب پيدا ميکند.
من هر روز به خاطر شما 45 دقيقه به شيطان بزرگ و اسرائيل فحش ميدهم و يک سکه 10 توماني براي بچه هاي غزه کنار ميگذارم.راستي،پاي دردالوي مادربزرگم خيلي به سرما حساس است،بابا ميگويد گاز ما براي جاهاي ديگر ميرود.پدربزرگم ميگويد اين کار کمک به ديگران است.راستي همين الان اخبار گفت 20 نفر به خاطر سرما مردند.من ناراحت ميشوم.اما بچه هاي غزه مهم تر هستند،پدربزرگم هم تاييد ميکند.
رئيس جمهور عزيزم.من هميشه به فکرت هستم و هميشه هم فکر ميکنم که چرا ديگران به اندازه کافي پول دارند،چرا من بايد مواظب پسرها همسايه باشم.راستي موزهاي من را برايم ميفرستي؟!
من منتظر جواب هايت هستم دکتر جان.تو جواب نامه ي يکي از دوستانم را داده بودي.او نامه ات را بوس ميکرد و به چشمانش ميماليد و معلم ها هم به نامه ات دست ميکشيدند.من هم نامه ميخواهم،شايد پاي دردالوي مامان بزرگم را شفا بدهد.
دوست دار شما یک کودک
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 6:36 موضوع | لینک ثابت
زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو
درآن غرق . اين تابلو را به ديوا ر اتاق مى زنى ، آن قاليچه را جلو
پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ريخته است
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه
واويلاست وهنوز هم كارهات مانده است . يكي از مهمان ها كه الان
مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى
پايد . از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى
پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور
گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و
شهين ....... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و
خيالات و مى روى و مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر
پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...! لحظه اى همه چيز را
رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش
كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقيقا ور اندازش كن كوشش
كن درست بشنا سي اش، درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان
است كه مى خواستى با شى ؟ اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوريتر
و مهمتر از اينكه همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره
و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و
دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم
كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:35 موضوع | لینک ثابت
شاید آن روز كه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید كرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچك و یاس زندگی اجبارست
درزندگی افرادی هستند كه مثل قطارشهربازی می مونن. ازبودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به جایی نمی رسی .

هروقت تو زندگی به یک در بزرگ که یک قفل روش بود رسیدی نترس و نا امید نشو،
چون اگه قرار بود در باز نشه جاش یک دیوار میذاشتن .....................
یاد گرفتم که :
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 6:24 موضوع | لینک ثابت
بابا آب داد
چه چیز را خدا میداند
شاید دسته گل باشد
شاید زن دوم دارد
بابا وا داد
بس که وام داد
بابا نان داد
بابا نان شناور داد
بابا نان سنگک هزار پانصد تومانی داد
بابا وا داد
بسکه شهریه دانشگاه آزاد داد
بابا داد
بابا به روزگار داد
بابا تهش باد داد بسکه کرایه خانه داد .
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 6:28 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...
امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد من از شهسوارم(تنکابن)(ضمنا با تبادل لینکم موافقم )
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY