فکر کن
جملاتی که میشه باهاشون زگی کرد:
یه روزی ...یه جایی....یه کسی...یه جوری ... یه چیزی... صبر داشته باش

ترجیح میدهم بر روی موتور سیکلتم باشم و به کلیسا فکر کنم نه اینکه در کلیسا باشم و به فکر موتور سیکلت خود باشم. (مارل براندو ) 
هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی, بلکه بدنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی.
اگر دیدی بغض کردی ولی دلیل گریه کردن نداری اگه دنبال جایی می گشتی که داد بزنی, بدون دل یه نفر برات تنگ شده
همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی ، پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی ، چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته
اگر روزی دشمن پیدا كردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهدیدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی تركت كردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد. تنها یک چیز میتواند تحقق یک رویا را ناممکن سازد .ترس از شکست
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
ساعت 12:42 موضوع |
لینک ثابت
آرزو
رابرت داوینسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود، در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد
تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هیچ هزینهای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش میمیرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید. هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای جالبی برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواست اصلاً بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده است او تو را فریب داده دوست من. رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است. این که خیلی عالی است
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
ساعت 12:34 موضوع |
لینک ثابت
در خبرها آمده بود که شهردار محترم تهران مبلغ 3 میلیارد تومان را برای بازسازی لبنان اختصاص دادن.
آقای شهردار این تصاویر را قبلا دیده اید؟
تصاویر کودکانی که بخاطر آتش سوزی در مدرسه و به خاطر نبود بخاری گازی و امکانات گرمایشی مناسب به این شکل افتادن ...
آیا ما کم حافظه شده ایم؟ آیا جناب شهردار یادی از این عزیزان کرده اند؟
آیا کمک به مردم روستایی و به دور از امکانات مملکت خودمون از بذل بخشش برای کشورهای دیگه واجب تر نیست؟
و خیلی پرسش های بی پاسخ دیگه ... 





نرگس برای عکاس نمیخندد
برق نگاه معصومشان با قابهای چوبی در دست که در آن چهرههایی متفاوت از تصویر فعلیاشان را نشان میداد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاسشان میبود، و انگشتهای ذوب شده نرگس در کنار کتاب فارسی کلاس سوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری، روباه و خروس و دهها درس خاطرهانگیز دیگر این دوره انداخت.
نمیدانیم وقتی به درس پترس فداکار میرسند، چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتی نمیدانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار، او را دوست میدارند.
دخترکان و پسرکانی با قابهای بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج میزند، بچههایی که رنگ نداشته دیوار خانهاشان حکایت از جیب خالی والدینشان برای هزینههای سرسامآور درمان دارد و نمیدانیم چرا تا به امروز گرههای چروک چهرههایشان که قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده است و این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بوم کسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برای صورتکان این بچهها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.
نرگس در روستایشان میماند، به دنبال مرغ خانهاشان میدود تا شاید با سر و صدای مرغ و خروسهای خانه بتواند اندکی خود را تخلیه کند.
نرگس در کنار دیگر بچههای قربانی غفلت ما در کنار بچههای روستا برای گرفتن یک عکس حاضر میشود اما او برای عکاس نمیخندد.
نرگس دفتر مشقش را باز میکند، به زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دست میگیرد و در سطر اول مینویسد: ای کاش کلاسمان آتش نمیگرفت
شما قضاوت کنید
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه هفدهم تیر 1387
ساعت 12:48 موضوع |
لینک ثابت
کدورت ۱۱
تا تو آمدی
روزنامه نوشتند :
بازهم برده داری باب شد
و من که مواجب بگیر چشمان تو بودم
دست به دستم نه
دست به سرم کردی
و شمشیرت
سر به سرم که
سر به گردنم گذاشت
تا تو رفتی
روز نامه ها نوشتند:
مردی که هم دل و هم سر نداشت
شاعر شد
عمید صادقی نسب
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه هفدهم تیر 1387
ساعت 12:17 موضوع |
لینک ثابت
چارلی چاپلین
من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام.
زندگی
زندگی مثل یک پیانوست
همان چیزی را می شنوی که می نوازی!!!
شریعتی
بدنیا آمده ام که انسان باشم. همین! نه فرشته و نه حیوان ... یک انسان با همه نقص ها و قدرتهایش. بر آنم که همواره از انسان بودنم لذت ببرم و دفاع کنم. چیز کمی نیست
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه پانزدهم تیر 1387
ساعت 13:14 موضوع |
لینک ثابت
سلام بچه ها
من دوباره اومدم امروز داشتم فکر می کردم حیف مدرسه نیستش چیه تابستون آدم دیوو نه میشه از بیکاری راستی بچه ها کارناممو گرفتممممممممممممم !!!!!!!!! بهتون نمی گم چند شدم می خوام حدس بزنید .دوست دارم بدونم که از نظر شما چه جور دانش آموزی به نظر می رسم . زرنگ یا کودن حتما بهم بگین .می گم بعضی معلما چرا این جورین عقده ای کینه ای اینگار ارث باباشونو دارن میدن بهمون آخه آدم خوب تو که 25/ که نمی دی واسه چی نمره کم می کنی)امروز میرم مدرسه واسه اعتراض دعا کنید که اشتباه کرده باشه.....ضمنا یه چیزم تازه یادم اومد این کسی که با اسم پرسپولیس نظر داده می خواستم بهش بگم منظور از حرفایی که زدین چی بود؟ عزیزه من مستقیم بگو که داریم از حسودی می ترکیم که قهرمان شدین هیچ آدرسیم که نزاشتی تا جوابتو بدم جو جو کوچولو .
ایتالیام که حذف شد به نظر من که حقش باخت بود پیپو جونو دعوت نکردش باختن اگه دعوت می کرد که اینطور نمی شد مگه نه؟خوب من دیگه زیادی حرف زدم حتما جواب سوالمو بدین ....حتما......
پیام امروز:زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد زیبایی بدنش را نشان نمی دهد.(دکتر علی شریعتی)
در پایان روز مادرو به همه ی مادران و زنان و خودم تبریک میگم
همیشه آبی باشید
Arezoo
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه چهارم تیر 1387
ساعت 7:34 موضوع |
لینک ثابت
|
بهار . . . |
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! |
خبر خبر:
ورود مواد مخدر جديد: نام اين ماده «پان پراگ»است و در بستهبندي زيبا و با عکسهاي هنرپيشههاي هندي و پاکستان به صورت آدامس، پاستيل و پودرهايي با طعم نعنا و خوشبو کننده دهان وارد کشور ميشود. قيمت اين ماده مخدر الان در مشهد 50 تومان تا 300 تومان ميباشد.دليلي که مصرفکنندگان «پان پراگ»ها را به سمت آن ميکشد، احساس گرمي، سرخوشي موقت، سبکي سر، گيجي و شادي کاذب است. بسيار سرطانزا هم هست (STA)
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه سوم تیر 1387
ساعت 7:56 موضوع |
لینک ثابت